تمام افکار او ، هم چون سیم های سه تارش درهم پیچیده و لوله شده در ته سرمایی که باز به دلش راه می یافت و کم کم به مغزش نیز سرایت می کرد ، یخ زده بود و در گوشه ای کر کرده افتاده بود . و پیاله امیدش همچون کاسه ی این ساز نویافته سه پاره شده بود و پاره های آن انگار قلب او را چاک می زد .
« از كتاب سه تار ، جلال آل احمد »
+ اين قسمت از كتاب اين روزها بيانگر حال و روز من شده ، با اين تفاوت كه پسرك عطرفروش جاي خود را به پسرك مترجم داده است ...
+ بازي هركول رُ كه چهار سال پيش سرِ زودتر تموم كردنش با خواهرم كل انداخته بودم و نيمه تموم ولش كرده بودم ، ديروز تمومش كردم !
